این مطلب رو پارسال همین موقع ها نوشتم که با دبیرستان دخترانه ی بغل دست دبیرستانمون حسابی کل کل داشتیم. آخرش هم که من این مطلب رو گذاشتم تو وبلاگ کلاسمون دخترا کم آوردن و وبلاگشون رو حذف کردن
.
تا حالا به این فکر کردین که چی هستین ؟... من خیلی وقته دارم فکر می کنم که چی ام ؟!!! ... می خواین بدونین به چه نتیجه ای رسیدم ؟ ... باشه می گم ... من فعلا ً اینو فهمیدم که آدم نیستم ... نه بابا فرشته هم نیستم ... چی ؟؟؟!!! حیوون خودتی ، حرف دهنتو بفهم ... خوب راستش رو بخواین خودمم هنوز نفهمیدم که چی ام . الان 15 ساله که دارم فکر می کنم چی ام ، ولی هنوز نفهمیدم . خوب اون دو سال اول زندگی که هیچی نمی فهمیدیم و کارمون خوردن و خوابیدن و پی پی کردن بود ؛ ولی بعدش که یکم دوروبرم رو می دیدم فهمیدم که با اطرافیانم فرق دارم یعنی آدم نیستم و البته شبیه هیچ کدوم از حیوونایی که تلوزیون هم نشون می داد نبودم . با همه چی فرق داشتم . یه بار از بابا بزرگم پرسیدم که من چی ام ؟ خندید و گفت : " یه نوع فرشته که خدا هم نمی دونه واسه چی خلقشون کرده ( یعنی هیچ منفعتی ندارم ) . شایدم از اون نوع جن ها باشی که فقط آدمو می خندونن ." ... ولی من که خنده دار نبودم و تنها وجه شباهتم با جن ها این بود که هر کی منو می دید اینقد می ترسید که انگار جن دیده . وگرنه هیچ شباهت دیگه ای با جن ها نداشتم ، تا این اواخر که اسم مستعارم رو گذاشتم شلتوق ؛ ( حالا ماجرای این اسم رو بعدا ً واستون می گم ، فقط همین قدر بدونین که اسم یه جن بود.) ... می گم شایدم یه موجود چهار بُعدی باشم که شامل طول و عرض و ارتفاع و عرض باشم .( این عرض دومیه با اون اولیه فرق داره )
خوب هر چه قدر هم عجیب باشم . از من عجیب تر هم هستن . باشه بابا ... اونا رو هم معرفی می کنم .
تو بجنورد یه مرکز توانبخشی ذهنی هست به نام مرکز تیزهوشان دخترانه فرزانگان . مرکز توانبخشی ، جاییه که آدمایی که خیلی مونگول و عقب مونده هستن رو نگهداری می کنن یعنی کسایی رو که حتی مرکز استثنایی صبور(مدرسه ی استثنایی بهزیستی بجنورد) هم جوابشون کرده .
بین مرکز ما و فرزانگان یه در وجود داره که البته تا حالا کسی از ما جرأت نکرده اون طرف رو نیگا کنه ؛ آخه به ما گفتن یه موجوداتی اون طرف هستن که از دیو و اژدها و جن و روح و خلاصه هر چی فکرشو بکنین ترسناک ترن . یه بارم که یکی از بچه هامون رفته بود بالای پشت بوم و یکی از اونا رو دیده بود اینقد ترسیده بود که رنگش مث گچ سفید شده بود و از بالای پله ها با کلّه اومده بود طبقه ی پایین و همش حزیون می گفت .
مدیرمون می گه :" اگه از اون در برین اون طرف ، به پنج دقیقه نمی کشه که استخوناتون بر می گرده این طرف . " ... بعضی وقتا هم فکر می کنم که اون طرف یه باغ وحشه که حیووناش مربوط به دوره ی دایناسوران . که البته اینقد سگ جونن که از یخبندان بزرگ هم ، جون سالم به در بردن ولی چون جفتای نرشون تو یخبندان منقرض شدن نمی تونن تولید مثل کنن .
حالا جالب اینجاست که ادعای زرنگیشونم می شه و اسم دبیرستانشونو گذاشتن تیزهوشان دخترانه ی فرزانگان . یکی نیست بهشون بگه : بابا ، بالا برین پایین بیاین شما همون ته مونده ها و نخاله های مدرسه ی استثنایی صبورین .
پ.ن:البته وقتی من این مطلب رو تو وبلاگ کلاس گذاشتم مدیر وبلاگ تا دید حذفش کرد
آخه نگران بعضی روابطش با اون طرفیا شد
و البته بقیه عضوهای وبلاگ هم همینطور
و فقط من که هیچ رابطه ای با اون طرفیا نداشتم نگران چیزی نبودم
.
البته همون یکی دو نفری که خونده بودنش بس بود تا فردا صبحش کلاس سوم ریاضی فرزانگان از عصبانیت بترکه و بعدازظهرش وبلاگشون رو حذف کنن و مدیر وبلاگ ما هم منو اخراج کنه و منم بگم : من خودم کنار رفتم . و باز هم دخترا از عصبانیت قرمز بشن
و از گوشاشون دود در بیاد. و بعد از یه هفته هم وبلاگ ما حذف بشه (چون بهترین نویسنده ش که من بودم کنار رفته بودم و وبلاگ دیگه مطلب نداشت )


