تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید@ مبادا که ترک بردارد ، چینی نازک تنهایی من

خداحافظ

 

 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که

بفهمی تر شده چشمام

 

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اونهمه تردید

به یاد آسمونی که

منو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد

دوباره آخر جاده ست

 

خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا... خداحافظ

 

 

 

پ.ن : میرم چون دیگه خسته شدم ... میخواستم وبلاگو حذف کنم ولی حیفم اومد ... آخه یه سال واسش زحمت کشیدم تا به اینجا رسیده ... خسته شدم ... نه از وبلاگ نویسی ... نه از حرفای تقلبی ... نه از شما دوستای گلم ... از خودم خسته شدم ... من همین جا این وبلاگو مخروبه اعلام می کنم ... چون مدیرش مخروبه شده ...

 برمی گردم ولی نمی دونم کی... بر میگردم و این خونه خرابه رو دوباره درست میکنم ... شاید دیر شایدم خیلی دیر و شایدم خیلی دیر تر ... دلم واسه همه ی شما مهربونا تنگ میشه ... بخندین

 

ایندفعه دیگه نمی نویسم تا بعد ... بلکه:               

  

                                                                               خداحافظ عزیزا 

 

                                   

رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/09/23 توسط

لينك مطلب

دریغ بوسه

 

چه بی خودم بی تو

و لبانم را دریغ بوسه ی تو

می بوسد

و تو مرض گرفته می پیچی در خاطرم

تا که فرار کنی

ـ مثل صدای نازت از گوشم ـ

و میبینی در گوشم

هیچ پرده ای نیست

تا چیزی در پشتش مخفی شود

و تو مرض شاید هنوز نگرفته

می بینی

تمام شنیده ها را

رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/09/20 توسط

لينك مطلب

اولین برف

اولین برف.. اولین سپیدی پاییز... تو این پاییز هزار رنگ هر رنگی بگین هست جز همین سپید... که خدا رسوندش...

     دیشب ساعت یک و نیم صبح که میخواستم برم بخوابم گفتم یه سری به پنجره بزنم … پنجره بخار گرفته بود از داخل… هوس کردم یه نقاشی روی شیشه بکشم … اون طرف شیشه هنوز دیده نمی شد . نقاشیم رو که تموم کردم متوجه شدم از لای این خطوط نقاشی دونه های برف دارن سرک میکشن تو خونه … پنجره رو باز کردم … از خوشحالی دو سه تا حبه قند تو دلم آبیده شد … آسمون بود و خیابون ساکت و دونه های کوچیک برف و داداشتون … یاد پارسال افتادم … شیطنتای مدرسه … خیابون بین ما و فرزانگان( یا به قول بچه ها بین الحرمین ) … درختای پر از برف… حیاط فرزانگان که ازش عکس گرفتیم!!! … گلوله های برف که از این طرف حیاط مدرسه میرفتن اون طرف … محمد… جواد … محمد رضا … حامد … من … مسعود … شاهین … اون محمد دیگه … اون محمد دیگه ی دیگه …

     حالا دیگه امسال فکر نکنم وقت اون کارا رو داشته باشیم … هر چند شیطنت ما پسرا هیچ وقت تمومی نداره … هیچ وقت … ما هنوز جزو رازهای جهانیم . یه مشت مجهول الهویه که هیچ وقت کشف نمیشن... هیچ وقت ...

     اینم عکسای پارسال زمستون :

  

شیطونی من که همه ی بچه ها رو برفی کردم

 

 

 

بازم بچه ها دسته جمعی

 بقیه ی عکسا تو ادامه ی مطلب ...

 


ادامه مطلب
رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/09/10 توسط

لينك مطلب

کنکوری ها مورد هدف !!!

     سلام عزیزان ...

     آقا سامان زحمت کشیدن و یه چند تا راهکار برای  کنکور ارائه کردن که من خیلی خوشم اومد اونایی که خواستن از نظرات پر ملات! آقای سفیر ( سامان جان ) استفاده کنن به اینجا  یه سر بزنن

      اگه مدتهاست نخندیدین حتما برین نیگا کنین ...    

 

      تا بعد ...

رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/09/01 توسط

لينك مطلب

صبر بوسه

 

 

تنهایی ام را جشن گرفته اند

بی تو غم ها یم

اشک نگاهم را خندیدند

بی تو ماه آسمانهایم

نامه های نرسیده ام را رقصیدند

بی تو قلم هایم

و دوستت دارم های بر لب مانده ام را خوردند

بی تو لبهایم

ولی لبانم هنوز در صبر بوسه هستند

ای شیرین تر از زندگی !

شیرینی لبانت را سیصد و هشتاد و هشت بار

بر لبانم تلقین کن

 

 

 

 

......................................................................................................

 

پ.ن : این شعر خیلی قدیمی تر از هر شعر دیگمه . شاید پنجمی یا شیشمین شعریه که توی دفترمه .

 

 

 

رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/08/24 توسط

لينك مطلب

ستاره دوستت دارم

     هر وقت به آنجا قدم می گذاشت،آرام می گرفت. گویی نیرویی او را به آسمان ها می برد. تمام این دنیا را فراموش می کرد و با ستاره درد و دل می کرد. از خودش می گفت، از زندگی روزمره اش می گفت و از علاقه ای که به او داشت می گفت. گذر زمان را نمی فهمید و ساعتها همانجا روی پشت بام می نشست و با ستاره صحبت می کرد و ستاره هم هر از چند گاهی چشمکی به او می زد و او می گفت:« چقدر ناز می خندی، ستاره! »

     شبی از آن خیابان های سیاه و خوفناک شهر که انگار از تمام در و دیوارش تنفر می بارد جدا شد و به پشت بام آمد. ولی او مثل همیشه نبود. چیز دیگری در چشمانش بود که عشق نبود. انگار بیماری آن شهر به او هم سرایت کرده بود. چشمانش پر از نفرت بود. خیلی عصبانی بود دیگر با صدایی لطیف صحبت نمی کرد بلکه عصبانیتی در صدایش بود که تا به حال سابقه نداشت. معلوم بود دلش پر است و می خواهد صحبت کند و بالاخره همین طور شد. همینطور که با خشم قدم می زد و فکر می کرد به آسمان نگاه کرد و بعد از چند لحظه مکث گفت:« ستاره! در این دنیا، انسانی وجود ندارد. دیگر نمی توانم تنها انسان این دنیا باشم که هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل در خطر هجوم این گرگ ها است. می خواهم دیگر گرگ گرگ باشم چون که هیچ انسان دیگری نیست که بیاید و اشکهایم را از گونه هایم پاک کند و بعد بگوید غصه نخور ، من در کنارت هستم.ببین ... ببین در کنارم هیچکس نیست. » در چشمانش اشک موج می زد و صدایش کمی می لرزید و با بغضی که هر لحظه احتمال انفجارش بود ادامه داد:« ستاره،حتی خود تو ؛ چقدر اینجا برایت گریه کردم؟! چقدر گفتم که دوستت دارم؟! ولی تو چکار کردی ؟!! حتی شد در جواب دوستت دارم بگویی من هم همینطور . عشقی به تو داشتم که هیچ معشوقه ای روی زمین آن را ندیده بود. حتی تو هم یکبار نشد بیایی و دستم را بگیری و دلداری ام بدهی. می خواهم بروم و گرگ باشم . یک گرگ سیاه... » و بعد آنجا را ترک کرد و دیگر هرگز بازنگشت و حتی هیچ وقت به آسمان هم نگاه نکرد تا اینکه ...

     شبی به رختخواب رفت ولی خوابش نمی آمد. در آن سکوت تنهای خانه زمزمه ای به گوشش می رسید که آنقدر لطیف بود که مجبور شد به دنبالش برود. انگار صدا از پشت بام بود. کمی ترسیده بود و کمی هم کنجکاو . آرام به سمت بام رفت. در را به آرامی باز کرد. و ناگهان سر جایش خشک شد . فرشته ای در نهایت زیبایی با چشمانی پر از اشک جلویش ایستاده بود ولی او حتی نمی توانست دهانش را که از تعجب باز مانده بود ، ببندد . چند لحظه همین طور نگاهش کرد و بعد با صدایی بریده و آرام گفت:« وای خدای من! چشمان این فرشته چقدر شبیه ستاره ی من است .»

 

رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/08/18 توسط

لينك مطلب

یه طنز کوچولو ( باور نکنین )

    این مطلب رو پارسال همین موقع ها نوشتم که با دبیرستان دخترانه ی بغل دست دبیرستانمون حسابی کل کل داشتیم. آخرش هم که من این مطلب رو گذاشتم تو وبلاگ کلاسمون دخترا کم آوردن و وبلاگشون رو حذف کردن .

 

 

 

    تا حالا به این فکر کردین که چی هستین ؟... من خیلی وقته دارم فکر می کنم که چی ام ؟!!! ... می خواین بدونین به چه نتیجه ای رسیدم ؟ ... باشه می گم ... من فعلا ً اینو فهمیدم که آدم نیستم ... نه بابا فرشته هم نیستم ... چی ؟؟؟!!! حیوون خودتی ، حرف دهنتو بفهم ... خوب راستش رو بخواین خودمم هنوز نفهمیدم که چی ام . الان 15 ساله که دارم فکر می کنم چی ام ، ولی هنوز نفهمیدم . خوب اون دو سال اول زندگی که هیچی نمی فهمیدیم و کارمون خوردن و خوابیدن و پی پی کردن بود ؛ ولی بعدش که یکم دوروبرم رو می دیدم فهمیدم که با اطرافیانم فرق دارم یعنی آدم نیستم و البته شبیه هیچ کدوم از حیوونایی که تلوزیون هم نشون می داد نبودم . با همه چی فرق داشتم . یه بار از بابا بزرگم پرسیدم که من چی ام ؟ خندید و گفت : " یه نوع فرشته که خدا هم نمی دونه واسه چی خلقشون کرده ( یعنی هیچ منفعتی ندارم ) . شایدم از اون نوع جن ها باشی که فقط آدمو می خندونن ." ... ولی من که خنده دار نبودم و تنها وجه شباهتم با جن ها این بود که هر کی منو می دید اینقد می ترسید که انگار جن دیده . وگرنه هیچ شباهت دیگه ای با جن ها نداشتم ، تا این اواخر که اسم مستعارم رو گذاشتم شلتوق ؛ ( حالا ماجرای این اسم رو بعدا ً واستون می گم ، فقط همین قدر بدونین که اسم یه جن بود.) ... می گم شایدم یه موجود چهار بُعدی باشم که شامل طول و عرض و ارتفاع و عرض باشم .( این عرض دومیه با اون اولیه فرق داره )

   خوب هر چه قدر هم عجیب باشم . از من عجیب تر هم هستن . باشه بابا ... اونا رو هم معرفی می کنم .

   تو بجنورد یه مرکز توانبخشی ذهنی هست به نام مرکز تیزهوشان دخترانه فرزانگان . مرکز توانبخشی ، جاییه که آدمایی که خیلی مونگول و عقب مونده هستن رو نگهداری می کنن یعنی کسایی رو که حتی مرکز استثنایی صبور(مدرسه ی استثنایی بهزیستی بجنورد) هم جوابشون کرده .

   بین مرکز ما و فرزانگان یه در وجود داره که البته تا حالا کسی از ما جرأت نکرده اون طرف رو نیگا کنه ؛ آخه به ما گفتن یه موجوداتی اون طرف هستن که از دیو و اژدها و جن و روح و خلاصه هر چی فکرشو بکنین ترسناک ترن . یه بارم که یکی از بچه هامون رفته بود بالای پشت بوم و یکی از اونا رو دیده بود اینقد ترسیده بود که رنگش مث گچ سفید شده بود و از بالای پله ها با کلّه اومده بود طبقه ی پایین و همش حزیون می گفت .

   مدیرمون می گه :" اگه از اون در برین اون طرف ، به پنج دقیقه نمی کشه که استخوناتون بر می گرده این طرف . " ... بعضی وقتا هم فکر می کنم که اون طرف یه باغ وحشه که حیووناش مربوط به دوره ی دایناسوران . که البته اینقد سگ جونن که از یخبندان بزرگ هم ، جون سالم به در بردن ولی چون جفتای نرشون تو یخبندان منقرض شدن نمی تونن تولید مثل کنن  .

   حالا جالب اینجاست که ادعای زرنگیشونم می شه و اسم دبیرستانشونو گذاشتن تیزهوشان دخترانه ی فرزانگان . یکی نیست بهشون بگه : بابا ، بالا برین پایین بیاین شما همون ته مونده ها و نخاله های مدرسه ی استثنایی صبورین .

پ.ن:البته وقتی من این مطلب رو تو وبلاگ کلاس گذاشتم  مدیر وبلاگ تا دید حذفش کرد آخه نگران بعضی روابطش با اون طرفیا شد و البته بقیه عضوهای وبلاگ هم همینطورو فقط من که هیچ رابطه ای با اون طرفیا نداشتم نگران چیزی نبودم.

البته همون یکی دو نفری که خونده بودنش بس بود تا فردا صبحش کلاس سوم ریاضی فرزانگان از عصبانیت بترکه و بعدازظهرش وبلاگشون رو حذف کنن و مدیر وبلاگ ما هم منو اخراج کنه و منم بگم : من خودم کنار رفتم . و باز هم دخترا از عصبانیت قرمز بشن و از گوشاشون دود در بیاد. و بعد از یه هفته هم وبلاگ ما حذف بشه (چون بهترین نویسنده ش که من بودم کنار رفته بودم و وبلاگ دیگه مطلب نداشت )

شانس اوردم هیچ کدومشونو ندیدم وگرنه...

بچه های کلاس به همراه خوزه سیرجانیان مورینیو هندسه دان نا معروف هیچ کجا!    این در همون زمانهای اوج جنگ وبلاگی بود

اینجا بیشتر ریسک میکنم و نزدیکتر میشم

 

رحمان امانی فرد نوشته شده در 86/08/02 توسط

لينك مطلب