(۱)
ذهن های خلاق با "نایادگیری" و ذهن های عادی با "یادگیری تغذیه می شوند
(۲)
پیمودن فاصله میان "من" و "او" با طریقتی تلخ و سلوکی سخت در تلاقی گاه عشق شیرین می شود
(۳)
خنک آن کس که از راه تدبیر برخیزد و بر راه تقدیر نشیند او به راستی به سرنوشت خویش حاکم شده است
(۴)
آدمی هرقدر از دانش بیرونی لبریزتر شود از جوهر واقعی جان آگاهی دورتر می شود
(۵)
سرمستی درون کودتای ذهنی علیه واقعیت عینی است
(۶)
از طویله ی ذهن تاریک اندیش
نفرت و خشونت زاده می شود
(۷)
آشناترین زبان ناشناخته برای بشر
زبان شناخته شده ی عشق است
(۸)
به جای رفتن در مسیر تعیین شده باید به جایی رفت که در آن هیچ مسیری تعیین نشده است
(۹)
برای اطمینان کامل از یادنگرفتن چیزی
باید آن را به طور کامل در کتاب های درسی به ثبت رساند
(۱۰)
ازدحام دانش بیرونی مانع اشتعال الهام درونی است
ای کاش آغوشت را ...
ای کاش حتی دستانت را ...
ای کاش فقط نگاهت را ...
آه ...
ای کاش حتی سایه ات را ...
آه ...
آرزوی محال
آه ...
آرزو
آه ...

(۱)
برای امی شدن فرزانگی لازم است
و برای عاقل شدن دیوانگی لازم است
و برای پاک ماندن آغشتگی لازم است
(۲)
توکل بدون انتظار
ایمان بدون اضطراب
صبر بدون التهاب
و محبت بدون منت
از فضایل پارسایان گمنام است
(۳)
برخی زندگی را در سرشان
برخی در شکمشان
برخی در بازویشان
برخی در اندوخته هایشان
و برخی در خیالاتشان
و برخی در خدایشان حس می کنند
(۴)
همه چیز در ضدخود پنهان است
روشنایی در تاریکی
حیات در مرگ
یقین در شک
علم در جهل
وجد در غم
بلندی در پستی
فزونی در کاستی
راحتی در ریاضت
و امنیت در خوف
(۵)
برخی را بلا هلاک کند برخی را از بلا در گریزند
برخی را با بلا در ستیزند برخی را از بلا هراسانند
برخی بلا را تحمل کنند برخی بلا را پذیرا گردند
برخی بر بلا صبوری کنند برخی بلا را شاکر باشند
برخی از بلا درلخوش گردند
و برخی دیگر در بلا مطلوب خویش را شاهد باشند
و آنان فرزانگان راه یافته به دیار یار خواهند بود
(۶)
برخی را بلوغ به تکلیف می رساند
برخی را تکلیف به بلوغ می کشاند
اما آن که به فراسوی این دو در گذرد در بلوغ خویش به تکلیف بلیغ رسیده است
(۷)
آن که خواهد که نخواهد شهامت آن را دارد که بمیرد تا بماند
و آن که داند که نداند قدرت آن را دارد که تهی شود تا لبریز گردد
(۸)
برای رسیدن به آب عبور از خاک لازم است
برای رسیدن به نور عبور از گور لازم است
برای ورود به جنت گذر از جهنم لازم است
پس دستیابی به هرچیز از طریق ضد آن چیز میسر است
و ما همچنان ناسپاس این اضداد پنهان
(۹)
مرد اگر تماما مرد باشد از جوهر مردانگی بدور است
و زن اگر تماما زن باشد نیز اینچنین
مرد فهمی زنان و زن فهمی مردان جنسیت هر یک را به کمال یافتگی در جنس خود نزدیک می کند
(۱۰)
آن که شراب می نوشد تا مست شود از مستی شراب درون محروم می شود
و آن که از درون مست میشود تا به مستی خویش هشیار شود
از شراب شهود سرمست شده است
(۱)
راه مستقیم ، ناهموار ترین است
راه روشن ، تاریک ترین است
راه خرد ، نامعقول ترین است
راه عشق ، بی رحم ترین است
و راه بهشت ، سوزنده ترین است
(۲)
هر چیزی تا شکوفا نشود رها نمی شود
میوه پس از رسیدن کامل آزاد میشود
جنین پس از کامل شدن از بند زهدان آزاد میشود
و نفس پس از رسیدگی کامل نابود میشود
(۳)
جهل ریشه دانش است
تاریکی منبع روشنایی است
مرگ نیروی حیات است
ثبات پایه ی حرکت است
سنگینی منشا سبکی است
استواری تابع خمیدگی است
و زندگی وام دار میرندگی است
(۴)
برای پر بودن خالی شدن لازم است
برای گویا شدن خاموشی لازم است
برای بقا یافتن فنا شدن لازم است
(۵)
اگر ترس نباشد مردم راستگو می شوند
اگر زور نباشد یاغی ترین ها مطیع میشوند
اگر خرافه نباشد ملحد ترین ها دین دار میشوند
اگر سود نباشد فقیرترین ها ثروت مند میشوند
اگر اخلاق قانون نشود همه قوانین اخلاقی میشوند
و اگر ارزش ها تحمیل نشود همه فضیلت ها فراگیر می شوند
(۶)
دانسته ها ذهن ورزی را کند می کند
اندیشه ها اندیشیدن را قفل می کند
یاد دهی یادگیری را متوقف می سازد
تربیت کردن تربیت شدن را تضعیف می کند
تنبیه کردن خوف درونی را ضایع می کند
به پا داشتن آدمی را از پا می اندازد
راه بردن راه افتادن را به تاخیر می اندازد
(۷)
عشق ورزیدن بدون انتظار
کمک کردن بدون چشم داشت
داشتن بدون صاحب شدن
بخشیدن بدون منت گذاردن
راهنمایی بدون دخالت نمودن
و فرمان دادن بدون تسلط یافتن
فرزانگی را به ارمغان می آورد
(۸)
وقتی آب هست آب از یاد می رود
وقتی سلامتی کامل است سلامتی حس نمیشود
وقتی آرامش حضور دارد آسایش غایب می شود
وقتی هستی هست ، هستی نیست میشود
(۹)
چه بسا ننوشتن سخت تر از نوشتن
نگفتن دشوار تر از گفتن
نساختن پیچیده تر از ساختن
تربیت نکردن موثر تر از تربیت کردن
یاد ندادن عمیق تر از یاد دادن
و اقدام نکردن ، موثر تر از اقدام کردن باشد
(۱۰)
آن که با نقاب عدالت ، ظلم می کند
با سپر تقوی ، فساد به پا می کند
با صداقت ، فریب می دهد
با تکبر ، فروتنی می کند
با دروغ ، امانت داری می کند
با خود رایی ، راهنمایی می کند
با ترحم ، نوازش می کند
با تحسین ، تحقیر می کند
با نجابت ، تجاوز می کند
با شجاعت ، فرار می کند
او به راستی پلید ترین پاک نمای روزگار خویش است
به نام آنکه همیشه هست ...
سلام ...................................................................... ( تمام این نقطه چین ها یعنی سکوت ) سکوت میکنم چون نمیدونم بهتون چی بگم از این تابستون ، از این ننوشتن سه ماهه ، نمیدونم چی بگم از این خشکیدن پس از جوانه زدن و خاموش شدن پس از گداختن ...
ولی هرچی بود گذشت حالا باز دوباره من هستم و این عقل سرخ و جنون سبز ، من هستم و تمام شمایی که هنوز به یادم هستین
توی این تابستون یه تغییر بزرگی انجام شد اونم این بود که دانشجو شدم ، دانشجوی رشته ی مهندسی شیمی دانشگاه مازندران بابلسر ... تنها تفاوت همینه وگرنه هنوز همون رحمانم هنوز همون دیوونه م هنوز همون دوست شمام ...
راستش با توجه به خشکسالس دیگه در زمینه ی شعر گفتن من ، یه کتاب دیگه انتخاب کردم که براتون معرفی کنم ، خودم هم نمیدونم چند قسمت طول میکشه چون هنوز چکیده ش رو روی کاغذ پیاده نکردم ، ولی توی هر قسمت ده بخشش رو میزارم ... اسمش اینه "چنین گفت آنکه نگفت" نوشته ی دکتر عبدالعظیم کریمی ، کتاب خیلی پرمحتواییه ... قبلا هم یه کتاب از دکتر عبدالعظیم کریمی خونده بودم به نام "یادداشت های ممنوعه برداشت های واروونه" که زمینه ی آشناییم با دکتر کریمی این کتاب بود که خیلی هم ازش خوشم اومد و همین دلیلی شد که کتاب چنین گفت آنکه نگفت رو بخونم ...
اولش تصمیم داشتم توی تابستون چکیده ی کتاب "دنیای مرموز جن" رو بذارم که قسمت نبود شما رو بترسونیم و خواب شب رو ازتون بگیریم ...
حالا یه مقدمه میذارم فعلا واسه شروع تا از هفته ی بعد هر هفته یه قسمت براتون بذارم ...
===============***=====***=====***=====***=====***===============
مقدمه
در هر دهانی زبانی بیابی ، اما در هر سینه دلی نیابی
هزار زبان فصیح با دلی آن نتوان کرد که یک تابش صاحب دل با هزار دل پراکنده کند
معاملت یک صاحب دل
هزار کس را از بند آزاد کند
و گفت هزار کس یکی را از بند نرهاند
واعظ باید در سینه بود تا مرد ضایع نبود
"شیخ ابو رجا خمرکی"
عظمت هرکس به اندازه نگفتن
حرف هایی است که برای گفتن دارد
"ناشناس"
حرف و صوت و گفت را برهم زنم
تا که بی این هرسه باتو دم زنم
"مولوی"
به جای پیش گفتار
چنین گفت آنکه نگفت : "گفتن برای نگفتن است و نگفتن برای گفتن "
آن که گفت ، هیچ نگفت و آن که نگفت ، به تمامی گفت . آن که گفت ، نفهمید و گفت و آن که نگفت ، فهمید و نگفت. آن که گفت ، آداب گفت را ندانست و آن که نگفت ، ب آداب خویش آن چه را باید گفت ، نگفت . آن که گفت ، سخن را به جان به شست و آن که نگفت ، جان سخن را به سفت. آن که گفت ، گفت خویش را نهفت و آن که نگفت ، مقصود خویش را بگفت. آن که گفت ، در دام کلام به خفت و آن که نگفت ، از قاب کلام بجست . آن که گفت ، راه را بر رهرو ببست و آنکه نگفت ، دیده را بر ظاهر ببست . آن که گفت ، گیرنده را در گیرندگی تقلیل داد و آن که نگفت مخاطب را به اندیشگی تصعید داد . آن که گفت ، اشتهای به دانستن را اشباع کرد و آن که نگفت ، ذهن را از اشتها لبریز کرد . آن که گفت ، از حقیقت تهی شد و آن که نگفت به حقیقت نزدیک شد . آن که گفت در سراشیبی بسرد و آن که نگفت فراتر از آن را بجست . آن که گفت ، دل از معنای دل بکند و آن که نگفت ، سخن دل از جان و دل بگفت . آن که گفت ، با زبان زور و قال گفت و آن که نگفت ، به زبان سوز و حال گفت . آن که گفت ، جان معنا را به باد داد ، و آن که نگفت ، جوهر جان را بال داد . آن که گفت ، ندانست و گفت و آن که نگفت ، دانست و نگفت . آن که گفت ، بذر اندیشه را بخشکاند و آن که نگفت ، نهال اندیشیدن را بیافشاند . آن که گفت به راستی نگفت و آن که نگفت ، او به حقیقت گفت .
امید آنکه این "گفته های پنهان" بهانه ای برای گشودن "ناگفته های آشکار" برای نهان گویان راز گشا باشد .
ع-ک
تابستان 1387

آه تنهایی!
چقدر احساس خویشاوندی می کنم
با تو
تو که تمامیت مرزی ام را
نادیده گرفته ای
و روحم را به تصرف در آورده ای
بیرق پیروزیت
از بیرونی ترین لایه ی وجودم
پیداست
اما هنوز با تو
احساس خویشاوندی می کنم
حالا دیگر
نه جمع بینهایت تو را دور می کند
نه سجده بر زیبایی خدا
جهنم همچنان جهنم است
و من نه مفعول شده ام نه تکمیل
نه مست شده ام نه ارام
هیچ سیبی برای چیده شدن آماده نیست
و من هنوز احساس خویشاوندی می کنم
با تو
خط های ناپیدا در کجای چکنویس
تو را فریاد می زند
حتی انها هم به خدا چیزی نمی گویند
و من
ایمان می آورم
به آغاز فصل سرد
" سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم "
24/10/87
پ.ن1 : عقل دوباره سرخ می گدازد و جنون ، سبز ، جوانه می زند روی ساقه ی روح ... دویدن تمام نشده اما سرعت کم شده ... دویدنی که هدف فقط دویدن است نه رسیدن ... هدف گذشتن است ... گذشتن از هرچه که به آن رسیده ای و می رسی و خواهی رسید ... باید گذشت .
پ.ن2: سلام دوستان ... دوباره شروع کردم ... کنکور هم گذشت ... ممنون از همه ی کسایی که برام دعا کردن ... از طوبی که میدونم دعاهای اون بود که سر جلسه کنارم بود ... از حمید رضا عزیز که فراموشم نکرده بود ... از فاطمه که گاهی هست و گاهی نیست ... از ریحانه ( جوجه ) که دیگه نیست ... از سامان جان که می خندید و می خندوند ... از آرزو امیدی که گاهی باعث میشد ذهنم از فرمولا و کتابا بیرون بیاد و چیزایی رو به یاد بیاره که چند وقتی بود فراموششون کرده بود ... از رنگارنگی که میومد و وبلاگم رو بوقلمون می کرد ( بوقلمون به معنای رنگارنگه ) ... از ریحانه که اصطلاحات رو تعریف می کرد و قصه می گفت ... ممنون از همتون ... ولی خودتون میدونید که نمیشه فراموش کرد این دنیای جالب رو ... این دوستی ها از یاد نمیره و هرکجا باشم و هرکاری بکنم تک تکتون رو توی ذهنم نگه داشتم ...
دانشگاه و مدرک برام اونقدر مهم نیست که به خاطرش خودمو بکشم ... اگه واقعا ارزش انسان توی مدرک دانشگاهیش و رشته ی تحصیلیش و شغلش و درآمدش خلاصه بشه همون بهتر که من بی ارزش ترین موجود زمین باشم... قبولی یا مردودی برام مهم نیست ... دنیا رو فقط باید زندگی کرد که تموم بشه ... مثل یه تیم فوتبال که میدونه بازنده ست و هیچ ذوقی واسه گل زدن نداره و فقط منتظر سوت پایانه دارم زندگی می کنم ... لحظه ی سوت پایان شیرین ترین لحظه ست ... پس با تمام سرعت پیش به سوی سوت پایان ...
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت ... مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی .............. گفت جرمِ راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید تورا تا خانه ی قاضی برم .................... گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم ................... گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست ؟
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب .......................... گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهانی و خود را وا رهان ............................ گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم .................. گفت پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه ....................... گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی .......... گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را .................... گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
« پروین اعتصامی »
اینجا ایران است ، ایرانی که روزگاری سرزمین دلیران و پهلوانان ، دانشمندان علم و اندیشمندان روح بود ؛ اما اکنون چه ؟ !!! ... اکنون که مردم و تصمیمشان نادیده گرفته می شوند ، تحریف می شوند و مورد بی حرمتی قرار می گیرند .
حال اگر باور کنیم که هیچ دستکاری و دستبردی در آرای مردم صورت نگرفته است و نخواهیم نه شورای نگهبان و نه وزارت کشور و نه هیچ نهاد دیگری را متهم به دستکاری آرا کنیم ، باید ببینیم چه بر سر خودمان آورده ایم ؟؟؟ باید ببینیم خودمان چگونه شعور خود را نادیده گرفته ایم و ایران و تحویل کسی داده ایم که نه فقط مقامات نظام و بزرگان اندیشه ی کشور را مورد اهانت ، تهمت و افترا قرار داده بلکه به شعور تک تک مردم ایران توهین کرده و انرا به سخره گرفته است ... باید سیاه بپوشیم و به حال اکنون خود زار زار گریه کنیم ...
دوستان! من این اخطار را به شما دادم اما چند نفر شما مطلب آخرالزمان را درست خواندید و بدان فکر کردید ، اینست نشانه ی آخرالزمان از کلام حضرت علی (ع) که در قسمت چهارم مطلب آخرالزمان در وبلاگ بنده منتشر شده بود :
"... آنگاه که امانت داری ضایع شود و نبودن افراد امین ، و آنگاه که دروغ پردازی و جوسازی های دروغین به چشم مردم روا و پسندیده شود ... مردم در تهمت و افترا بی اهمیتند ... آن زمان قرآن ها زیبا و خوش نقش و نگار می شوند و مسجدها آراسته و پر زرق و برق است ، گلدسته های مساجد بلند و با عظمت می شوند ... آن زمان می بینی بزرگان و سردمداران مردم از پست ترین افراد جامعه هستند ؛ آنزمان مردم از ترس افراد فاسد و بی شرم ، به او احترام می کنند و آنزمان مردم باور دارند سخنان دروغ پردازان را ... در آنزمان افراد خیانتکار به مال و ناموس مردم ، آنها را افراد مطمئن میدانند و نسبت به خیانتکاری آنان لاابالی هستند ... و مردم بدون آنکه چیزی را دیده باشند به آن شهادت و گواهی میدهند که این چنین است و به ناحق می گویند که آنچنان بود و دقت و تحقیق نمی کنند "
( بحارالانوار جلد 52 )
و همچنین در قسمت پنجم و ششم مطلب آخرالزمان که مربوط به درد و دل های امام صادق (ع) بود چنین آمده است :
" ... و میبینی راستگو ترین مردم در نزد مردم ، دروغ پردازان و حرف مفت زن ها هستند و مردم با کسی همراهی می کنند و از کسی پیروی می کنند که او برنده و غالب شود ... و می بینی که یک مرد به دنبال ریاست است تا اینکه بتواند بر دیگران عرض اندام کند وقتی هم کاره ای شد با بد زبانی و بداخلاقی رفتار می کند تا مردم از او حساب ببرند و کاری می کند تا همه کارها دست آنها بیفتد و والیان و متصدیان امور حکومتی از برای مطامع و منافع خود به خائنان امنیت و ازادی می دهند و خزینه و دارایی مملکت را در اختیار فاسقین و آنهائیکه جرئت به معصیت کاری دارند قرار می دهند و هر آنچه را که دلشان می خواهد عمل می کنند و هر کاری که میلشان باشد آنها آزادند و دست اندر کاران مملکت افراد کافر را به خود نزدیکتر می کنند و به اینگونه افراد اهمیت و بهای بیشتری می دهند ... و میبینی قضات بر خلاف حق و آنچه که خدا دستور کرده قضاوت می کنند و حاکمان مردم قوت و جیره مردم را به دست می گیرند و بنابر سیاستی که دارند آنرا احتکار می کنند ... در انزمان می بینی که بی شرمی و عصیت بدون هیچ ملاحظه و پنهان کاری زیاد می شود و آدم های فاسد در آنچه که خداوند دوست ندارد با جرئت و بی شرمی گناه می کنند ... و میبینی که دین مردم به سلیقه ی خودشان می شود و نسبت به احکام شرع بی اعتنا می شوند و تظاهر به دینداری و ایمان به خدا داشتن واقعی نیست بلکه نیرنگ است ... "
من ادعای دینداری و پاکی نمی کنم ؛ من از تمام شما گناهکار ترم . من خودم هم از نشانه های آخرالزمانم و کلکسیون گناهان بزرگ و کوچک ... من هیزم جهنم ام و از دیگران سوزنده تر خواهم سوخت اما منتظر منجی ای به نام مهدی موعود (عج) هستم تا اول به حساب من گنهکار رسیدگی کند و بعد به حساب این ظالمان ...
« حکومت با کفر پایدار می ماند اما با ظلم نه »


